ای كاش آدمي وطنش را همچون بنفشه ها ميشد با خود ببرد هر كجا كه خواست!
اونقدر تيترم بزرگ است كه ديگه نخوام چيزي بنويسم وبشه از توش حرف اساسيم رو كشيد بيرون. اما پس از سكوت و گريه و اندوه. وهزار بار حسرت و آه و درد بايد به جايي رسيد كه آرزو كرد. شايد طبيعت انسان اينه كه در آخر تنها چيزي كه براش ميمونه يه آرزوست.
وقتي تو يه حصار گير ميكني و حتي وطنت ميشه غربت ديگه چيزي برات نميمونه كه بخواي ازش حرف بزني. و حسرت آزادي ورها شدن مثل يه باد ميپيچه تو تنت و آزارت ميده و به خودت ميگي كاش ميشد ميتونستي وطنت رو تو دستت بگيري و با مشتت سفت نگهش داري تا كسي ازت نقاپه و بعد هر كجا كه خواستي بري. اونوقت تمام دنيا ميشد وطنت.
وقتی که در لحظه ای عجیب با کسی برخورد می کنند که شبیه باورهایشان است و شورانگیز از پا چه دویدن که با سر می دوند و در اقداماتی عجیب و غریب ، با تمام وجود به او ابراز محبت می کنند .درست مثل وقتی که سرسرای خانه را آرایش می دهند در ذهنشان بارها و بارها قدو قامت و کلام و بیان طرف مقابل را می آرایند و در بهترین مکان خانه جایش می دهند .
روزها می گذرد و دوستی دوطرفه می شود .دیگر اشکالی ندارداگر مثل اتاق های جانبی و حتی آشپزخانه خودمانی تر به رفیقشان بنگرند .
بعد از مدتی زیاد تکرار شدن دوطرفه دوستی تصمیم می گیرند فواصل را به گونه ای تنظیم کنند که گویی می خواهند تابلویی به دیوار اتاق کارشان بکوبند .
بسته به نوع نگرششان زمانی فرامیرسد که باید تغییر دکوراسیون بدهند یا اینکه خانه را یکجا عوض کنند . بنابراین با کمال دقت جول و پلاس دوست محترم وشورانگیزشان را به کمد دیواری منتقل می کنند .
کم کم کمد دیواری که البته کمدهای دیواری فعلی از ظرفیت کمی برخوردارست پر می شود از جول و پلاس هایی که جاگیرند .
اینجاست که به یک انباری ، زیر پله ، بالاپله یا در بهترین وضعیت حیاط خلوت نیاز پیدا می کنند و آن رفیق خوش باور باید خدا را شکر کند که نعمت حیاط خلوتی را از دست نداده چون ممکن بود که در اولین جابجایی یا اسباب کشی درست زمان جا دادنش در انباری ، یک دوره گرد فریاد بزند (اساس کهنه منزل خریداریم ) تا رفیق شور زده اش در قبال دریافت یکی دو اسکناس 500 تو مانی از شرش رهایی یابد و یا اصلا از کارگران شریف شهرداری بخواهد در قبال دریافت 1000 تومانی ناقابل این رفیق نوخاله را به بخش بازیافت عودت دهند .
مجبور نیستیم وقتی خودمان و احساسمان را نمی شناسیم دیگران را درگیر کنیم .چون ممکن است یک روز زلزله شود و ما زیر آوارهمین خانه ای که ساخته ایم مدفون شویم .
پ.ن :چه خوب است نگاهمان به دوستی خریدنی ، فروختنی ، از سر عادت و یا از همه این ها بدتر از سر فراغت نباشد .
صدایت هست، من دردمندانه پیش میروم. تا صدایت هست نفس هست. تا صدایت هست حضورت معنا دار می ماند. گاه گم ات می کنم در گذر و دردِ گذشتن روزگارم. گاه گم می شوی به خود و نه به کوتاهی من. اما هر بار پیدا تر از پیش می آیی و می نشینی مقابل این خسته و هوایی می آید و می رود. از تو دارم این روزها، هر چه دارم را. اگر قابی مزین می کند دیوار اتاقم را ز توست. اگر از نردبان بالا می روم و گاه خیز میگیرم چند پله را یکجا همه از برکت و لطف حضور تست، که اینجا امیدی نیست. تمام که می شود لبخند تلخی می ماند که کاش بودی اینجا این پایین،کنار من، روبروی ام نه در خیال، تا بخندم از ژرفای وجود. تا ببینی که نگاهی از تو چه می کند با من. دستهایم جوانه می زنند مدام در دستهایت که باشند.
می ایستم به شکرانه و نماز می گزارم. دستهایم می ایستند کنار سنگینی سرم و هنوز نگفته ام الله...که قد می کشی مقابلم و نمی گذاری. دستهایم رها می شوند تا صورتت و دست می کشم همه خط های دوست داشتنی را و حجم مقدس قامت بلندت را کران تا کران. زل می زنم در نگاهت که عاشق تر از پیش نگاهم می کنی و عاشق تر از همیشه می خندم از ژرفای وجود. حمد می کنم تو را که رحمانی و رحیم. به ستایش می نشینم ات که همه وجودم در دست تست.مالک هر نفسم. و روبه سوی تو دارم و بس و سر تعظیمم مقابل تست که به سجده طاعت می نشیند. برسان مرا به راهی که می خواهی. و بازدارم از هر بیراهه ای.
دستهایم به انتهای صورتت نرسیده که گرم لبهای داغ تو می شود و می ماند و به رکوع می کشاندم که هزار بار نجوا کنم که پاکی و بی مانند و عظیم. دستت را حس می کنم روی شانه های لرزانم و راست می شوم مقابلت پر می کشم تا لبخندت و چگونه نگاهت کنم و به سجده نیافتم اینهمه عظمت را. که نجیبی و حمد تنها بزرگی تو را سزاست. مکرر سجده می کنم تو را و هر بار بال در بال عشق می سایم...
به خود که می آیم نیستی و دامن دامن ستاره پاشیده ای و کهکشانی در خیال دور شده ای و من آرامم و نقش ماه گون تو می رقصد و می تابد. می بارم و سبز است همه چیز و سرخ اند تمام پنجره ها آسمان آبی و دریا آرام. چه می کند مهر تو با من چه بیخود شده ام کنار سرخی تو که در رگهای وجودم جاریست خدا کجاست؟ و من که را به تسبیح خوانده ام؟!
تو ...تو ... تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد!
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را.
کاهش جان من این شعر من است.
آرزو می کردم،
که تو خواننده ی شعرم باشی.
- راستی شعر مرا می خوانی؟ -
نه،دریغا،هرگز،
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی.
-کاشکی شعر مرا می خواندی! -
بی تو من چیستم؟ابر اندوه
بی تو سرگردانتر، از پژواکم
-در کوه
گردبادم در دشت،
برگ پاییزم،در پنجه ی باد.
بی تو،سرگردانتر،
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سر و بی سامان
بی تو-اشکم،
دردم،
آهم.
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم.
بی تو خاکستر سردم،خاموش،
نتپد دیگر در سینه ی من،دل با شوق،
نه مرا بر لب،بانگ شادی،
-نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد،
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن،
کاهیدن،
کاهش جانم،
کم
کم.
چه کسی خواهد دید،
مردنم را بی تو؟
بی تو مردم،مردم.
گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی،روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را،
-بی قید-
و تکان دادن دستت که،
-مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که،
-عجیب؟عاقبت مرد؟
-افسوس!
- کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
"چه کسی باور کرد
" جنگل جان مرا
"آتش عشق تو خاکستر کرد؟
تا نگویی که گفته هایت گنگ است و نا مفهوم.تا نگویی که..
پ.ن:اکنون همان شده ام که می خواستی.
نگاه
بر گستره ی افق
دیگر گونه نگاهی باید
بر ابهام کشیده ی چشمهای تو
و نگاه پر از تردید من
بر جنگل های حاشیه ی راه
و صمیمیت خار وحشی
با آسمان
و جستجوی ستاره در کوره راهی که هیچ از غبار
کهکشان بر تن ما نمی آراید
بر گستره ی راه های گذشته ی ما از ورای هم
بر صندلی های خالی اتاق
بر فضای خالی از کلاغ،
درخت
سیب
و کوبیده شدن آهن بر رسالت خفته ی پیامبران کوه
تنهایی ماهی
در مرداب پست تابوت خاک...
و دچار شدن به عشق
به عشق
به عشق
در چهارچوب خالی زندگی
دیگر گونه نگاهی باید
بر گستره ی پست انسان زمین،آسمان
و خدا
دیگر گونه نگاهی باید
دیگر گونه نگاهی...
چند صباحی چون من باشی...
بیندیشی آن چیز که من می اندیشم،
ببینی آنچه من می بینم،
احساس کنی آنگونه که من احساس می کنم،
دریابی آشفتگی،ترس،تحسین و
دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم،
همه را یکباره و باهم.
اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی،
می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست،
و عجیب آنکه اغلب به تو می اندیشم.
می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای.
می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم،
بخندم،سرخوش باشم و آزاد هم چون کودکان.
این همه را از تو دارم.
اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی
می دیدی آن سپاس و تحسین را.
تحسین نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که بذل می کنی تا من این باشم.
و خواهی دید که تا چند،
این همه را حرمت می دارم.
اما آنچه بیش از همه به حیرتت وا می دارد،
تمام آن عشقی است که به تو دارم.
و آن گاه که این را احساس کردی،
همیشه به یادش خواهی داشت.
درک خواهی کرد
که گرچه پیوسته نمی توانم ژرفا و شکوه آن را بیان کنم،
اما همواره در وجود من می جوشد و زنده است.
پ.ن:یه لحظه چشمت رو وا کن!با دلت ببین. منم.من....مننننننننننننننننننن.![]()
در کنار گاری خالی از سیب
و صدای بهم خوردن سنگ ها با ترازوی کهنه ی قدیمی
که زیستن را به صراحت باور کرده است
و به تساوی
اندکی از وجود قلب رنجور مرا به خود می آلاید
من اینجا تنهایم
و برای تولد یک واژه
و شاید گشایش یک خیال
منتظر مانده ام
و با نگاهی سرشار
به برگهای خفته در حاشیه ی خیابان
فکر می کنم.
خدای بزرگ
اینجا،
تنهایی
چنان بی هیجان است
که گویی اندیشه ام را خیال رهایی نیست
انگار تمامی حرف های مانده ی مرا
و آن واژه ی گمگشته ام را
در این انتظار آکنده از سکوت
و با فراد تهی مانده ی مرد کاسب
و گاری خالی از سیب او
به گورستان حاشیه ی خیابان برده اند.
خدای بزرگ
اینجا
تهیدستی فریاد خیابان ها بیداد می کند
و تنهایی من.
پ.ن:دلم به وسعت تموم آسمونا گرفته،تنهام.خیلی تنها![]()
جقدر واژه ی پدر برام عزیزه.چقدر دلم تنگ شده تا بازم بابا رو در آغوش بگیرم و بهش بگم خیلی بهش احتیاج دارم.باید به این زودی تنهام نمی ذاشت.چقدر دوست داشتم شب عروسیم اون با دعاهاش بدرقم کنه.
چقدر دوست داشتم .....
هر چی بگم کم گفتم.چون توی تموم لحظه های زندگیم جای خالیش رو احساس می کنم.بابا بیداری؟ می دونی ساعت چنده؟
نزدیکای نصف شبه.من بیدارم.دارم به شمعی که امروز سر خاکت روشن کردم فکر می کنم.نمی دونم با تاریکی زیر خاک چیکار میکنی.من که از تاریکی می ترسم.برات شمع روشن کردم.تا امشب چراغ خونت روشن باشه.امروز شام یه عالمه مهمون داشتیم.همه بچه هات دور هم جمع بودن.فقط جای تو خالی بود.خیلی حرفا دارم باهات بزنم.می دونم وقتی شبها توی تخت خواب و زیر پتو با خاطره هات اشک می ریزم و همه دل تنگیام رو بهت می گم و می گم که اگه بودی شاید اینطوری نبود رو می شنوی.دلم برات تنگ شده بابایی.دختر کوچولوت دلش برات یه ذره شده.پسرت هم داره پدر می شه.باور می کنی؟
همیشه آرزوی دیدن عروسیش رو داشتی.امشب وقتی گفت سال بعد منم کادوی روز پدر رو از نینیمون می گیرم.زد زیر گریه.یاد پاپا گفتن های خودش افتاد.همگی دلمون برات تنگ شده.دوستت دارم بابایی .روزت مبارک.

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
=>و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!

