تبليغاتX
پریدخت پندارهای ممنوع

khalvatekhodam

صنم

khalvatekhodam

http://khalvatekhodam.blogfa.com

پریدخت پندارهای ممنوع

پریدخت پندارهای ممنوع

پریدخت پندارهای ممنوع

گاهی سخن گفتن از آنچه که می دانیم،بسیار مشکل است از سخن گفتن از آنچه نمی دانیم. به خصوص اگر جسارت کنیم و حقیقتی را بگوییم که تا کنون کسی نگفته است.
هر چی دلم بگه...

پریدخت پندارهای ممنوع

اکنون همان شده ام که می خواستی
چشمانم را می بندم و به درون خود نیم نگاهی می کنم.تهی گشته ام.تهی از عشق،تهی از قلب.تهی از تو.تهی از من.تهی از تهی گشته ام و لبریزم از غم.لبریزم از خشم.لبریزم از بودن و در عین حال نبودن.لبریزم از زندگی و در عین حال مرگ و گاه خنده هایی پوچ و تلخ که بر لبانم جراحی کرده اند.درون من جنگی است که بیداد می کند.احساسها را به دنیا نیامده می کشم از ترس بیداری.اشک ها را به گونه نرسیده می کشم از ترس دیدن مادر و غمی که مبادا مهمانش شود.حرف را در هنجره می کشم .از ترس جاری شدن بر لبانم و طوفانی بپا کردن.عشق را در قلبم می کشم از ترس رسوایی.فرزندی میزایم به نام حبس و گرم به آغوش می کشم و در خود گم می شوم و باور می کنم که آزادی نیز خفته است در شرق،چون من!!!

تا نگویی که گفته هایت گنگ است و نا مفهوم.تا نگویی که..

پ.ن:اکنون همان شده ام که می خواستی.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:53 توسط صنم |
یه شعر از خودم:
 

نگاه

 

بر گستره ی افق

دیگر گونه نگاهی باید

بر ابهام کشیده ی چشمهای تو

و نگاه پر از تردید من

بر جنگل های حاشیه ی راه

و صمیمیت خار وحشی

     با آسمان

و جستجوی ستاره در کوره راهی که هیچ از غبار

کهکشان بر تن ما نمی آراید

 

بر گستره ی راه های گذشته ی ما از ورای هم

بر صندلی های خالی اتاق

بر فضای خالی از کلاغ،

درخت

سیب

و کوبیده شدن آهن بر رسالت خفته ی پیامبران کوه

تنهایی ماهی

در مرداب پست تابوت خاک...

 

و دچار شدن به عشق

     به عشق

     به عشق

در چهارچوب خالی زندگی

دیگر گونه نگاهی باید

بر گستره ی پست انسان زمین،آسمان

     و خدا

دیگر گونه نگاهی باید

دیگر گونه نگاهی...

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:24 توسط صنم |
گاه آرزو میکنم...
گاه آرزو میکنم،

چند صباحی چون من باشی...

بیندیشی  آن چیز که من می اندیشم،

ببینی آنچه من می بینم،

احساس کنی آنگونه که من احساس می کنم،

دریابی آشفتگی،ترس،تحسین و

دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم،

همه را یکباره و باهم.

اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی،

می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست،

و عجیب آنکه اغلب به تو می اندیشم.

می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای.

می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم،

بخندم،سرخوش باشم و آزاد هم چون کودکان.

این همه را از تو دارم.

اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی

می دیدی آن سپاس و تحسین را.

تحسین نه تنها برای آنچه که هستی

بلکه برای آنچه که بذل می کنی تا من این باشم.

و خواهی دید که تا چند،

این همه را حرمت می دارم.

اما آنچه بیش از همه به حیرتت وا می دارد،

تمام آن عشقی است که به تو دارم.

و آن گاه که این را احساس کردی،

همیشه به یادش خواهی داشت.

درک خواهی کرد

که گرچه پیوسته نمی توانم ژرفا و شکوه آن را بیان کنم،

اما همواره در وجود من می جوشد و زنده است.

 

پ.ن:یه لحظه چشمت رو وا کن!با دلت ببین. منم.من....مننننننننننننننننننن.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:12 توسط صنم |
تنهایی بی هیجان
فریاد مرد کاسب

در کنار گاری خالی از سیب

و صدای بهم خوردن سنگ ها با ترازوی کهنه ی قدیمی

که زیستن را به صراحت باور کرده است

            و به تساوی

اندکی از وجود قلب رنجور مرا به خود می آلاید

 

من اینجا تنهایم

و برای تولد یک واژه

و شاید گشایش یک خیال

منتظر مانده ام

و با نگاهی سرشار

به برگهای خفته در حاشیه ی خیابان

            فکر می کنم.

خدای بزرگ

اینجا،

تنهایی

چنان بی هیجان است

که گویی اندیشه ام را خیال رهایی نیست

 

انگار تمامی حرف های مانده ی مرا

و آن واژه ی گمگشته ام را

در این انتظار آکنده از سکوت

و با فراد تهی مانده ی مرد کاسب

و گاری خالی از سیب او

به گورستان حاشیه ی خیابان برده اند.

 

خدای بزرگ

اینجا

تهیدستی فریاد خیابان ها بیداد می کند

            و تنهایی من.

 

 

پ.ن:دلم به وسعت تموم آسمونا  گرفته،تنهام.خیلی تنها

           

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0:9 توسط صنم |
واژه زیبای پدر
بازم روز پدر شد و من و مامان جشن روز پدر رو وقتی صدای اذون تو گوشمون زنگ میزد توی بهشت زهرا گرفتیم.

جقدر واژه ی پدر برام عزیزه.چقدر دلم تنگ شده تا بازم بابا رو در آغوش بگیرم و بهش بگم خیلی بهش احتیاج دارم.باید به این زودی تنهام نمی ذاشت.چقدر دوست داشتم شب عروسیم اون با دعاهاش بدرقم کنه.

چقدر دوست داشتم .....

هر چی بگم کم گفتم.چون توی تموم لحظه های زندگیم جای خالیش رو احساس می کنم.بابا بیداری؟ می دونی ساعت چنده؟

نزدیکای نصف شبه.من بیدارم.دارم به شمعی که امروز سر خاکت روشن کردم فکر می کنم.نمی دونم با تاریکی زیر خاک چیکار میکنی.من که از تاریکی می ترسم.برات شمع روشن کردم.تا امشب چراغ خونت روشن باشه.امروز شام یه عالمه مهمون داشتیم.همه بچه هات دور هم جمع  بودن.فقط جای تو خالی بود.خیلی حرفا دارم باهات بزنم.می دونم وقتی شبها توی تخت خواب و زیر پتو با خاطره هات اشک می ریزم و همه دل تنگیام رو بهت می گم و می گم که اگه بودی شاید اینطوری نبود رو می شنوی.دلم برات تنگ شده بابایی.دختر کوچولوت دلش برات یه ذره شده.پسرت هم داره پدر می شه.باور می کنی؟

همیشه آرزوی دیدن عروسیش رو داشتی.امشب وقتی گفت سال بعد منم کادوی روز پدر رو از نینیمون می گیرم.زد زیر گریه.یاد پاپا گفتن های خودش افتاد.همگی دلمون برات تنگ شده.دوستت دارم بابایی .روزت مبارک.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:22 توسط صنم |
آرزوی ویکتور هوگو



اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

=>و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:36 توسط صنم |
دعوا دعوا.سر مربا
امروز بعد ۳سال برای اولین بار با کیوان دعوام شد.اونم سر چی؟!سر اینکه بهم گفت قراره با این وضع اعتقادیت بچه ی من رو تربیت کنی؟!منم تیریپ عصبانی ورداشتم.گفتم مگه اعتقادات من چشه و..........شد آنچه باید نمی شد.

ولی خیالی نیست.فردا خودش میاد منت کشی.ولی حالا یه سوال.اعتقادات من چشه واقعا؟

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 23:56 توسط صنم |
نمی دونم چی بنویسم
خیلی دلتنگم و خسته.خسته از درس.خسته از روزمرگی.خسته از قدم زدن برای هیچ و پوچ.خسته از تصمیم گرفتن برای آینده.خسته از جمله بالاخره تکلیف من چیه؟و خسته از خستگیییییییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:37 توسط صنم |
بازم یه شعر از خودم
ای یار

 

در انزوای میز تحریر

در پراکندگی اشیاء

و در تنش یک گوشه با حجم خالی انسان

               ـ انسان تنها،

               ـ انسان مسدود

               انسان معاصرـ

که حقارتش را در ابعاد نور پنجره قسمت می کند

و وسعت آسمان را با ارتفاع پا می سنجد

و با پله برقی اوج می گیرد

و با طبیعت دشت عکس یادگاری می گیرد

و با تنه درخت مبل راحتی می سازد

و با آیه ی قرآن ساعت دیواری...

حضور تو"ای یار ،ای یگانه ترین یار"

               موهبتی است.

 

در انزوای میز تحریر

در پراکندگی اشیاء

و فکر،و پوچی،و هیچ

و در صندلی خالی گوشه ی اتاق

آه،ای یار،ای یار...

 

حضور تو،در لحظه های تردید

در خیابان مه گرفته ی تاریک

در اندیشه قدم زدن برای هیچ و پوچ

               برای زندگی

در خاکستر سیمانی دیوار

ـ که خاطره ی باران را از تن آجرهای زیرینش پاک کرده است

و شماره تخلیه چاه را قاب گرفته است

و گربه های بی گناه را حتی

               با میله های تیز آهنی رانده است ـ

حضور تو موهبتی است

               "ای یار"

حضور تو" ای یگانه ترین یار"

در امتداد نیمه تمام تیرهای برق

در جای خالی پرنده در فضا

در بستر بیماری مادر

در قاب های فلزی نقاشی اتاق

در سکوت

           سکوت

                   سکوت

و عمق خالی فضا

               و منتهای تنهایی من

               موهبتی است،

حضور تو

"ای یار،ای یگانه ترین یار"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:49 توسط صنم |
 

 

                    

رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ،

آب در حوض نبود ...

ماهیان می گفتند :

تو اگر در تپش باغ ، خدا را دیدی ، همتی کن ،

و بگو، ماهی ها، حوضشان بی آب است . . .!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:10 توسط صنم |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا